باغ گل زرد و سرخ | بلاگ

باغ گل زرد و سرخ

تعرفه تبلیغات در سایت

امکانات وب

فروشگاه
باغ گل زرد و سرخ

روایت گناباد



یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود . پادشاهی بود که یک پسرداشت و خیلی هم پسرش را دوست میداشت . پادشاه برادری داشت که صاحب دختر قشنگی بود . پسرپادشاه دخترعمویش را دوست داشت و قرار بود که آندو با هم عروسی کنند . اسم دخترعموی پسرپادشاه خینسا بود .

خینسا هم پسرعمویش را دوست داشت . بالاخره آن دو عروسی کردند اما درموقع مجلس عروسی یکنفربه پسرپادشاه خبر داد که خینسا میخواهد ترا بکشد و صاحب تاج و تخت بشود . پسرپادشاه باور نمیکرد که دخترعمویش میخواهد او را بکشد و یا به او خیانت بکند

...
نویسنده : حیدر طهماسبی بازدید : 107 تاريخ : پنجشنبه 8 فروردين 1392 ساعت: 1:36