داستانهای کوتاه » پرنده نرم و زیبا

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

آرشیو مطالب

جستجوگر

یافته ها در جستجو

    امکانات وب

    فروشگاه

    برچسب ها

    داستانهای کوتاه » پرنده نرم و زیبا

    مادر : نمی تواند جای دیگری برود آخر پیدایش می کنی غصه نخور!

    گفتم : آخه چطوری؟ اون پرنده ایی زیبا بود که پرواز کرد و رفت.

    مادر گفت برادرت گوش به بازیست ، بدل نگیر او عاشق پرنده تو بود نمی دانست پرنده قفس را دوست ندارد و خواهد پرید .

  • مطالب مرتبط
  • جملات زیبا
  • داستانهای کهن پارسی » قصه چوپان زاده
  • داستانهای کهن پارسی » برگ مروارید
  • داستانهای کهن پارسی » آدم بدبخت
  • داستانهای کهن پارسی » دزد زیرک
  • داستانهای کوتاه » مدیر و منشی
  • نویسنده : حیدر طهماسبی بازدید : 64 تاريخ : پنجشنبه 8 فروردين 1392 ساعت: 1:36
    برچسب‌ها :